پژوهشكده تحقيقات اسلامى

104

عاشورا شناسى (فارسى)

اميرالمؤمنين حسين ( ع ) فرمود : از آن فارغ باشد در عوض آن تو را ضيعتى نيكوتر ، از مال حلال خويش در حجاز [ كه ] نهايت بهتر از آن باشد كه مىگويى ، به تو دهم . عمر خاموش بود و اين سخن را جوابى نداد . اميرالمؤمنين حسين ( ع ) چون چنين ديد ، بازگشت و همى گفت : خداى تعالى تو را هلاك كناد و روز محشر نيامرزاد . اميد مىدارم كه به فضل بارى تعالى از گندم عراق نخورى . عمر گفت : يا حسين ، اگر گندم نباشد ، جو به عوض مىتوان خورد . و بازگشت و به لشكرگاه خويش رفت . ديگر روز بامداد نامهء عبيداللَّه زياد به عمر سعد رسيد مشتمل بر سرزنش بسيار و نكوهش و ملامت بىشمار . او را بد دل و ضعيف خوانده بود و گفته كه : « اى عمر ، اين چه تطويل است كه در اين كار مىاندازى و چه دفع و تعويقى است كه مىدارى ؟ اگر حسين بن على ( ع ) و اصحاب او با يزيد بيعت مىكنند و به حكم او راضى مىشوند ، نيكو ؛ و الّا لشكرى انبوه دارى ، بر ايشان زن و همه را بكش و مثله كن كه ايشان مستوجب اينند . اگر اين كار را كارهى و با حسين بن على ( ع ) جنگ روا ندارى ، به رسيدن اين نامه اميرى لشكر را و امير الامرايى را به شمر ذى الجوشن ده و خود كنارى ديگر [ گير ] كه شمر را سردار لشكر كرديم . امر حسين بن على ( ع ) را به او رجوع نموديم و او را بر تو ترجيح داديم . باز از در نصيحت با تو مىگويم كه جنگ حسين ( ع ) را كه هم عاق و هم قاطع رحم است ساخته باش و او را بكش تا تو را جزاى آن كس دهيم كه مطيع و فرمانبردار باشد ، و الّا تو خود دانى ، از اين دو امر هر كدام خواهى اختيار كن . » چون عبيداللَّه نامه را طىّ كرد و خواست كه بفرستد ، مردى از ميان قوم برخاست كه او را عبيداللَّه بن محلّ العامرى گفتندى ، گفت : اصلح اللَّه الامير ، كلمه‌اى دارم كه اگر اجازت باشد ، بگويم . ابن زياد گفت : بگوى آنچه بر خاطر تو مىرود . آن مرد گفت : علىّ بن ابى طالب ( ع ) چون به كوفه آمد ، دختر عمّ ما را كه او را ام البنين نام بود خطبه كرد و ما به او داديم . على ( ع ) را از ام البنين سه پسر در وجود آمد ؛ عبّاس ، جعفر و عبداللَّه . اين سه ، پسران خواهر مايند و امروز با حسين بن علىاند . اگر دستورى دهى تا اين هر سه را از زبان تو امانى نويسم ، انعامى عظيم باشد .